سراب
کل دنیا سراب است بخنــــــــــــــــــد
میم مثل مادر ... کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه مـــــــــــــــادر ... کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم مـــــــــــــــادر ... لالایی ... لالایی ... آهسته از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگی ما همه جا وول می خورد هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست در ختم خویش هم به سر و كار خویش بود بیچاره مادرم هر روز می گذشت از ین زیر پله ها آهسته تا به هم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل كوچه می رود چادر نماز فلفلی انداخته به سر كفش چروك خورده و جوراب وصله دار او فكر بچه هاست هر جا شده هویج هم امروز می خرد بیچاره پیرزن همه برف است كوچه ها او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش آمد به جستجوی من و سرنوشت من آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال هر شب درآید از در یك خانه ی فقیر روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان او را گذشته ایست سزاوار احترام تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر در باغ بیشه خانه مردی است با خدا هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری اینجا به داد ناله مظلوم می رسند اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق در باز و سفره ، پهن بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه او مادر من است انصاف می دهم كه پدر راد مرد بود با آن همه در آمد سرشارش از حلال روزی كه مرد روزی یك سال خود نداشت اما قطار ها ی پر از زاد آخرت وز پی هنوز قافله های دعای خیر این مادر از چنان پدری یادگار بود تنها نه مادر من و درماندگان خیل او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود خاموش شد دریغ نه او نمرده است می شنوم من صدای او با بچه ها هنوز سر و كله می زند ناهید لال شو بیژن برو كنار كفگیر بی صدا دارد برای نا خوش خود آش می پزد او مرد و در كنار پدر زیر خاك رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند لطف شما زیاد اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت : این حرفها برای تو مادر نمی شود. پس این که بود ؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید لیوان آب از بغل من كنار زد در نصفه های شب یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب نزدیك های صبح او باز زیر پای من اینجا نشسته بود آهسته با خدا راز و نیاز داشت نه او نمرده است نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز او زنده است در غم و شعر و خیال من میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست كانون مهر و ماه مگر می شود خموش آن شیر زن بمیرد ؟ او شهریار زاد هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق او با ترانه های محلی كه می سرود با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز تا ساختم برای خود از عشق عالمی او پنج سال كرد پرستاری مریض در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد اما پسر چه كرد برای تو ؟ هیچ هیچ تنها مریض خانه به امید دیگران یكروز هم خبر كه بیا او تمام كرد در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود پیچیده كوه و فحش به من داد و دور شد صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه طومار سرنوشت و خبر های سهمگین دریاچه هم به حال من از دور می گریست تنها طواف دور ضریح و یكی نماز یك اشك هم به سوره یاسین من چكید مادر به خاك رفت آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد او هم جواب داد یك دود هم گرفت به دور چراغ ماه معلوم شد كه مادره از دست رفتنی است اما پدر به غرفه باغی نشسته بود شاید كه جان او به جهان بلند برد آنجا كه زندگی ستم و درد و رنج نیست این هم پسر كه بدرقه اش می كند به گور یك قطره اشك مزد همه زجر های او اما خلاص می شود از سر نوشت من مادر بخواب خوش منزل مباركت آینده بود و قصه ی بی مادری من ناگاه ضجه ای كه به هم زد سكوت مرگ من می دویدم از وسط قبر ها برون او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك خود را به ضعف از پی من باز می كشید دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه باز از آن سفید پوش و همان كوشش و تلاش چشمان نیمه باز از من جدا مشو می آمدیم و كله من گیج و منگ بود انگار جیوه در دل من آب می كنند پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم خاموش و خوفناك همه می گریختند می گشت آسمان که بکوبد به مغز من دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه وز هر شكاف و رخنه ماشین غریو باد یك ناله ضعیف هم از پی دوان دوان می آمد و به مغز من آهسته می خلید تنها شدی پسر باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض پیراهن پلید مرا باز شسته بود انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود بردی مرا به خاك سپردی و آمدی تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه اما خیال بود ای وای مادرم شهریار تـوصـیـفِ خـودت و مـقـامِ وآلـآیـت امـآ هـریـک امـتـنـآع کـردنـد ! ! ! گـفـتـنـد وصـفِ مـقـآمِ مـآدر در کـلـمـآت نـمـی گـنـجـد بـآیـد دنـبـآلِ کـلـآمِ آسـمـآنـی بـآشـی!!!... مـآدر مـقـآمـش، جـآیـگـآهـش و خـودش آسـمـآنـی اسـت بـه زمـیـن تـعـلـق نـدآرد وقـتـی بـهـشـت بـآ آن عـظـمـت ، در زیـر پـآیِ مـآدر خـلـآصـه شـده ، از مـآ نـخـوآه جـسـآرتِ وصـفِ او رآ و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن ِ طوفان ها رفته است ! و اگر باز هم سماجت کرد بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد !
دلم گرفته ای خدا دنیا برام یه زندونه معلم گفت{ب}گفتم با او. معلم گفت{پ}گفتم پیش او. معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
که کــند مــــادر تو با مــن جــنگ
هر کـجا ببیـــندم از دور کـــند
چــهره پرچــیـن و جـبین پر آژنــگ
... با نـــگاه غضــب آلـــوده زنــــد
بـــر دل نازک مــن تــــیر خـــدنگ
از در خــــانه مـــرا طــرد کـــند
همچو سـنگ از دهــن قلماسنگ
مادر سـنگ دلـت تا زنده است
شهد در کام من و توست شرنگ
نشــوم یک دل و یکرنگ تو را
تا نســـازی دل او از خـــــون رنـگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این سـاعت بی خوف و درنگ
روی و سینه تنـــگش بدری
دل بـرون آری از آن سینه تــنگ
گرم و خونین به منـش باز آری
تا بـــــرد ز آیــنـه قـــلبم زنــــگ
عاشــــق بی خرد ناهـــنــجار
نه بَل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حــــرمت مـــادری از یاد بــــبرد
مســـت از بـــاده و دیــوانه ز بنگ،
رفـــت و مــادر را افکند به خاک
سیـــنه بــدرید و دل آورد به چــنگ
قصد سر منزل معـــشوقه نمود
دل مـادر به کَفـَــــش چون نارنـــگ
از قضــــا خورد دم در به زمـــین
و انـــدکی رنــــجه شــد او را آرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفـــــتاد از کــــف آن بی فـــرهنگ
از زمین چو باز برخاســـت،نـمود
پــــی برداشــــــتن دل، آهـــنـــگ
دیـــــد کز آن دل آغشته به خون
آید آهســــته بــــرون این آهنگ:
آه دست پسرم یافت خراش!
وای پـای پسرم خورد به سنگ!
همه حرفهایم بین خودمان بماند
میدانم،''من" هنوز"تو" نشدهام
پس توقع زیادی است،برای خودم چیزی خواستن
اما;
"آرامش مادرم"
تنها خواسته ام برای ادامه با تو بودن است
من که از در آغوش گرفتنش ناتوانم
اما،تصور لبخندش در پشت چشمان بسته ام
شنیدن صدای بدون دلتنگی اش
... برایم کافی است
میدانم که تولدت بهانه ایست
برای دوباره دیدن عظمت های فراموش شده
پس بهانه دوباره دیدن ها
به حرمت"فاطمه"بودنش
بانویش باش در این ناپاکی ها...
دلـیـلـش رآ جـویـآ شـدم



ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه
می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه ها
چرا نمی شه من بیام پیشه تو ای خدا خدا
| Design By : Pichak |






